چه آوردی به روزم هیچ می دانی؟ امان از تو
من و کنج قفس اما تمام آسمان ازتو

من و خاموشی اما صد دهان فریاد پنهانی
بگو هر قدر می خواهی سکوت از من زبان از تو

بنازم شور مستی را خماری می پرد از سر
اگر بر لب رسد یک جرعه یا یک استکان از تو

نمانده هیچ ردی از زمان جز شیطنت هایت
میان باغ رویایی همین تنها نشان از تو

همیشه بر زبانم موج پرسش بود و دلتنگی
جواب چند پهلو صحبت یک در میان ازتو

چه کردی راستی با من که در برهم زدن پلکی
نگاهم را نمی دزدم من چشمک پران از تو

نمی پرسی ازاحوالم چرا که خوب می دانی
چه دارم می کشم آخر به جای دیگران از تو

تبارم می رسد تا کوهکن مردان مجنون کیش
ولی هیهات! دل کندن چگونه می توان از تو


یازدهم دی ماه 1400


#مرتضی_دولت_آبادی