غزلی دوازده رکنی از استاد
تو با منی؟
کتـاب خاطرات خـوش،فـراتر از طـراوت بهــار مـن،تـو بـا منـی؟
تـمـام روشنایی وقــرار لحـظه هــای بی قـرار مـن،تـو با منی؟
هنـوز رد پـای تـو در ان شبـی کــه از خـم دلـم عبــور کرده ای
بـه جای مــانده آن چنـان که حس بـودن تو در کنارمن،تو با منی؟
همیشه پیش این و آن میان جمع دوستان و دشمنان این دیار
چقدر گفته ای ندارد این جهان کسی شبیه یار من،تو با منی؟
در این مجال کم کسی بـه من اجازه می دهد بگویم از گنـاه تـو؟
و یا فریب چشم های روشنت که برده هشت و چار من،تو با منی؟
زهـر چـه گفـته بـاشم از تـو،از خـودم،ازیـن حـوادث شگفت و تلـخ
لبـم به جام عافیـت نمی رسد کشیده ای تو دار مـن ، تـو بـا منی؟
شکستــه ام ولی هنوز کاسه های صبر من ترک نخورده مانده است
ببــین چه کرده ای بـه من تو ای سیـاه کرده روزگـار مــن،تو بـا منی؟
تمـام چـاه هـای پیـش راه من که هـر کـدام نقــشه ی بــرادریــست
دهـان گشـوده و زبـان شبـیه خنـجری در انتـظار مــن،تــو بــا منــی؟
گرفـته ام سراغ یک جـواب را و گــاه از خــودم ســوال می کنــم چرا
نشسته در کمـین و او کمـان کشیده در پـی شکار مـن! تــو بـا منـی؟
سـرودن و شنـیـدن و وفــا و عهـــــد و آرزو مگــــر قــــرار مــا نبــــود؟
چگـونه می شـود مگر شمرد درد هــای بی شمــار مــن تو بـــا منــی؟
همـیشه حـس مبـهمی مـرا بــه سمـت ابـرهـای بغـض کــرده می برد
بـه سمـت گــریـه هــای بی اراده ،خــاطرات نــاگـوار مــن تــو بــا منی؟
چـه سال هـا کـه دست هـای خواهشم و التـماس گنگ چشم هـای مـن
دخـیل قـامت تـو شد چـه دیـر آمـدی! گذشته اعتبار مــن ،تو با منی؟
اگـر چــه عـشق را کسی کشـیده بر صلـیب و داسـتـان مــا تمــام شــد
ولـی بــه یــاد روزهــای رفــته مــان غزل بخــوان نگــار مــن،تو بــا منــی؟
مرتضی دولت آبادی(جانفزا)
۱۳۸۴