خاطره ای از استاد دولت آبادی از زبان ایشان
خاطره ای از استاد دولت آبادی از زبان ایشان
به یاد دارم یکی از دبیران ادبیات را که سابقه ی دوستی با هم داشتیم، از من تقاضای سرودن دو بیت شعر نمود البته بنا به خواسته ی پیرمردی روستایی بنام استاد اصغر که بناّیی قابل بود و از ایشان این دو بیت را تقاضا کرده بود.
همکار بنده که قریحه سرودن نداشت این کار را با اصرار به من واگذاشت. از آنجا که مطلب منظوم و سفارشی با شعر متفاوت است جواب رد دادم و در پاسخ ایشان یادآور شدم که شعر سفارشی با مذاق من خوش نمی آید.
به هر حال شماره تماس مرا به پیرمرد (استاد اصغر) داده و کار را به من حوالت داده بود. شب هنگام پیرمرد با من تلفنی تماس گرفت و با لحنی خاص و التماس گونه گفت:
"آقای دولت آبادی! دو خط شعر برای کتیبه حسینیه روستا لازم دارم، بی زحمت اسم مرا که استاد اصغر و تاریخ ساخت حسینیه که سال 1378 است در شعر بیاورید" از او اصرار و از من اکراه. نزدیک به نیم ساعت با هم بگو مگو داشتیم و من همچنان پا بر خواسته وی گذاشته بودم. در لحظه آخر قبل از آنکه تماس را قطع کنم پیرمرد گفت:
"آقا! من پدر شهید هستم. کار شما ثواب دارد" این گفته تلنگری بود تا به خود آیم.
جواب دادم: کاش زودتر خود را معرفی می کردی، آخر شاعران می سرایند و شهیدان عمل می کنند، تا ساعتی دیگر شعر شما آماده است.
با خود اندیشیدم چگونه اسم استاد اصغر و تاریخ ساخت حسینیه را که سال 1378 بود در دوبیت بگنجانم. ساعتی که گذشت تلفن به صدا درآمد. شعر آماده بود. هنوز در صدای پیرمرد التماس موج می زد. باصدایی رسا و لحنی شمرده شعر را برایش خواندم:
این بنا با همت پاکان چنین آباد گشت
پرسش از تاریخ آن می کرد هرکس می گذشت
گوش کن از بانی اش استاد اصغر تا که گفت
شد بنا در یک هزار و سیصد و هفتاد و هشت!

مرتضی دولت آبادی(جانفزا)